امروز سخت مشغول انجام آخرین کارهای باقی مانده از خانه تکانی شب عید بودم که تلفن همراهم به صدا درآمد، یکی از دوستانی بود که پس از 5 ماه سراغی گرفته بود، آن هم بعد از تماس تلفنی ناموفق من که صبح امروز با وی داشتم. در بین صحبت ها سراغ از دوست مشترکی گرفتم که پاسخ سوال هرچند عقلاً زیاد نمی توانست غیرمنتظره باشد، اما غیرمنتظره بود؛ « نمی خواهم شب عید ناراحتت کنم اما ....» بله، باز هم خبر از « مرگ دیگری».
دکتر کسروی را یک سالی بود که می شناختم و در همین مدت کم با وجود اینکه تفاوت سنی زیادی داشتیم ( حدود 30 سال) و ارتباطمان نیز ( خصوصاً در این ماه های اخیر) زیاد نبود، اما قلیاً احساس خوشآیندی نسبت به وی داشتم. مثل کسانی که انسان شاید تاکنون ملاقاتشان نیز نکرده است، اما از روی آثار وجودی آنان، با ایشان احساس هم ذات پنداری می کند. حدود یک ماه قبل، چهارشنبه روزی بود که دکتر تماس گرفت، تماسی که از ارتباط قبلی فاصله نسبتاً زیادی داشت و در این فاصله علی رغم اینکه اوقات متعددی به یادش بودم، نمی دانم چرا هیچگاه با وی تماسی نگرفتم. صدایش را که شنیدم شروع کردم به تقلا برای توجیه عدم تماس در این مدت، که با صدای آرامی که لرزش مختصری در آن هویدا بود گفت: « تماس گرفتم که خداحافظی کنم.» و ادامه داد که چند هفته ای است در بیمارستان بستری است و طی روزهای آینده برای ادامه معالجه عازم خارج از کشور است. به اصرار نام بیمارستان را جویا شدم و علی رغم کارهای متعددی که برای بعدازظهر داشتم، در حالی که احساس غریبی از منگی و تأسف رهایم نمی کرد برای دیدارش رفتم اما در مقابل بیمارستان بود که تازه متوجه شدم بیمارستان مورد نظر را با یک بیمارستان دیگر که فاصله مکانی نسبتاً زیادی با آن داشت اشتباه گرفته ام و زمان ملاقات را نیز از دست داده ام. تا عصرروز بعد که به ملاقاتش رفتم، یاد دکتر و کلمه خداحافظی، کمتر لحظه ای بود که رهایم کرده باشد؛ نکند.... و خودم را دلدلری می دادم که خداحافظی برای سفر خارج بوده است. از در اتاق بیمارستان که وارد شدم چهره زرد و بدن نحیفش، حسابی باعث یکه خوردنم شد. آنجا بود که متوجه شدم ناراحتی کبدی دارد و قرار است برای ادامه معالجه، عازم آلمان شود. نیم ساعتی با هم بودیم، مثل همیشه امیدوار و محکم بود و از طرح ها و ایده هایش برای همکاری های مشترک سخن می گفت که به زعم وی از دو ماه دیگر و با بهبود وضعیت جسمیش می بایست آغاز شود.
هفته بعد از آن ملاقات تقریباً هر روز با وی تماس تلفنی داشتم تا روز اعزامش به خارج قطعی شود و قبل از آن باز هم به ملاقاتش بروم. در آخرین باری که با هم تلفنی صحبت کردیم، خبر از رفتنش در روز پنجشنبه داد و وقتی سه شنبه مجدداً تماس گرفتم تا قرار ملاقات قبل از سفر را بگذارم، پسرش پاسخگوی تلفن بود و خبر از لغو برنامه اعزام به خارج داد. پس از آن دیگر موفق به صحبت با وی نشدم و هر بار نیز که تماس گرفتم اطرافیانش جواب تلفن را می دادند، اما صحبت از عادی بودن حالش می کردند و من که احساس می کردم خانواده اش تمایل زیادی به انجام ملاقات دیگران را ندارند در انتظار زمانی بودم که بتوانم شخصاً با وی صحبت کنم.
در این 10 روز اخیر که سرگرم امورات قبل از عید بودم چند بار با وی تماس گرفتم که نه موبایل و نه تلفن منزلش پاسخگو نبود و من به تصور اینکه به خارج رفته است تنبلی خود را برای پرس و جوی بیشتر توجیه می کردم، تا تماس تلفنی امروز که حاکی از فوت دکتر در روز 17 اسفند و تدفین وی در روز اربعین بود. الآن که چند ساعتی از شنیدن این خبر گذشته و در خانه تنها هستم، حسابی منگم، اصلاً باورم نمی شود که دکتر کسروی با آن همه امید و توکل، دیگر در این دنیا نباشد. انسان گمنام و وارسته ای که به معنای واقعی کلمه انسان بود و علاوه بر تمامی فضائل، آراسته به دو زیور گرانقدر نداشتن و نخواستن، و برای من که در این روزها مکرراً به کسانی برمی خورم که تا پیش از این، انسان های بزرگی می پنداشتمشان و اکنون از نزدیک می بینم که چقدر حقیر و ناچیزند، قدر و قیمت ، احساس وابستگی و تعلق و افسوس و دریغ نسبت به فقدان دکتر کسروی که سابقه زیادی نیز در رفاقت و همراهی با وی نداشتم، بیشتر نمایان می شود.
همچنین در این دقایق به عظمت و رازآلودگی « مرگ» می اندیشم و به فراموشی و نسیان نامیمون و حسرت باری که لابد حداکثر چند روز دیگر در پی این احساس خواهد آمد. راستی چرا از مرگ دیگری تأثیر ماندگاری در وجودمان نمی ماند و نسیان، همچون موریانه، تمامی عبرت آموزی ها و تأثیرات سازنده آن را می خورد. محسن مخملباف در نمایشنامه تأثیر گذار « مرگ دیگری» چقدر زیبا از زبان « مرگ» خطاب به فرمانده نظامی در شرف موت می گوید:
" من یکی از زیباترین مخلوقات خداوندم. هرکس مرا چون باطن خودش می بیند. اجازه بده، من خودم را معرفی کنم. من بیشتر اوقات به طور ناگهانی پیدام می شه. اینقدر ناگهانی که اگه چشمت باز باشه، فرصت بستن اونو پیدا نمی کنی. من هیچکس را مستقیماً خبر نمی کنم. اما چندان بی خبر بی خبر پیدام نمی شه. درسته کسی رو خبر نمی کنم، اما درواقع با مرگ دیگری بارها تو را خبر کردم. من یک واقعیتم « واقعی ترین واقعیت زندگی» شتر من در هر خانه ای زانو خواهد زد."
